تبليغاتX
شیطان تسبیح به دست

شیطان تسبیح به دست

هرگز عشق و گدایی نکن چون هیچوقت به گدا چیز با ارزشی نمی دن

بدون شرح

دوستت دارم‌ها را نگه مي‌داري براي روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
اين‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکي خرج کسي نمي‌کني!
بايد آدمش پيدا شود!

بايد همان لحظه از خودت مطمئن باشي و بايد بداني که فردا، از امروز گفتنش پشيمان نخواهي شد!
سنت که بالا مي‌رود کلي دوستت
 دارم پيشت مانده، کلي دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسي نکرده‌اي و روي هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداري صندوقت را خالي کني.! صندوقت سنگين شده و نمي‌تواني با خودت بکشي‌اش…

شروع مي‌کني به خرج کردنشان!
توي ميهماني اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتي
توي رقص اگر پا‌به‌پايت آمد اگر هوايت را داشت اگر با تو ترانه را به صداي بلند خواند
توي جلسه اگر حرفي را گفت که حرف تو بود اگر استدلالي کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌هاي قشنگ را نشانت داد
براي يکي يک دوستت دارم خرج مي‌کني برا ي يکي يک دلم برايت تنگ مي‌شود خرج مي‌کني! يک چقدر زيبايي يک با من مي‌ماني؟

 بعد مي‌بيني آدم‌ها فاصله مي‌گيرند متهمت مي‌کنند به هيزي… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها! سواستفاده کردن به پيري و معرکه‌گيري…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبريز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را مي‌فهمند بدون اين‌که تو را به ياد بياورند

 غريب است دوست داشتن.
و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛
به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بي رحم ‌تر.
تقصير از ما نيست؛
تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

                                                                   << دکتر شریعتی >>

 

پ.ن: چیزی باید بگم من؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 11:31  توسط آسمون(مریم)  | 

گاهی برای رسیدن باید..........

 

هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه

فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده

و نگریستن به راهی که پیش روست

گاهی برای رسیدن باید نرفت.

 

پ.ن: این روزا عجیب دلتنگم. دلم برای اون روزا تنگ شده. ولی نمی خوام به اون روزا برگردم. باید بگذرم از همه چیز. حتی از تو.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 23:27  توسط آسمون(مریم)  | 

دلتنگم

 

در من جغدی آشیانه کرده

ساکت و عبوس!

و چقدر دل می سوزانم بر او و آشیانه اش

چرا که تنها من می دانم

در ویرانه ها

چه سکوتی بیداد می کند.

 

پ.ن: داره بارون میاد. چقدر خسته بودم. کماکان در بی خبری به سر می برم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 1:26  توسط آسمون(مریم)  | 

برای تو که میدونی



پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نكردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نكردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

 

مردی به من نشان بده تا "روز پدر" را به او تبریک بگویم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 18:48  توسط آسمون(مریم)  | 

به این میگن زندگی

 

دوباره باید عاشق شد

دوباره باید از نو نوشت

از نو باید دلتنگ شد

گریه کرد

خندید

از نو باید دل را رنگ زد

آب و جارو کرد

گرد و خاک بی کسی اش را تکاند

صندلی خالی گذاشت

قرار است مهمان بیاید

برای دلم

قرار است فقط او باشد و من

قرار است فقط برای او باشم و او فقط برای من

قرار است زندگی کنم.

 

پ.ن: بیست و یکم نزدیکه. دارم دستور پخت یه نوع کیک جدید و واسه اون روز یاد میگیرم. باید بهترین روز باشه. تولدت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 12:47  توسط آسمون(مریم)  | 

تا کجا؟؟؟؟؟

 

تا كجا ميخواهي بروي؟!

 اينهمه رفتنت چه فايده اي دارد اصلا؟

 به پشت سرت نگاه كن! اين سايه ي تو نيست!

 منم كه به دنبال تو راه افتاده ام!

مثل بادكنكي به دست كودكي!

هرجا ميروي با يك نخ به تو وصلم!

نخ را كه قطع كني ميروم پيش خدا!!

 

پ.ن: عاتی میگه این شعر اونه. میگه به اسم من بذارش. میگه بگو دزدیدم ازش. اینم به خاطر دل عاتی و امیرعلی. راستی هنوز نفهمیدید والنتاین کیه؟ من یه کوچولو دارم که دوست دارم امسال والنتاین و مثل چند سال پیش بهش تبریک بگم. مثل چند سال پیش که خیلی خیلی خوب بود. خوب و مهربون مثل ماه.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 21:47  توسط آسمون(مریم)  | 

شاید

خيانت کرده ام .... آری

 و بر عشق تو می خندم

دو چشمت را خودم امشب به روی خویش می بندم

خيانت کرده ام .... آری

 نمی دانی و می گویم بدان راهی دگر بی تو برای عشق می جویم

وفایم را ندیدی که خيانت را ببین حالا

دل تنگم ندیدی که دل سنگم ببین اما

ندیدی غرق احساسم ندیدی گریه هایم را

خيانت کرده ام تا تو ببینی خنده هایم را

 خيانت کرده ام .... آری

 چه خشنودم که می دانی

 مکن اندیشه باطل که قلبم را بسوزانی

 

پ.ن: این روزها با هر که دوست می شوم فکر می کنم  اینقدر دوست بوده ام که دیگر وقت خیانت است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 13:43  توسط آسمون(مریم)  | 

بد به توان بی نهایت

چه خوش می گفت مستی با خدای خویش

دروغ محض گفته هر کسی گفته:

که هرگز در صفات تو شریکی نیست

تویی آن بی نهایت خوب و من آن بی نهایت بد

شریک بی نهایت بودنت هستم.

 

پ.ن: ولنتاین چندمه؟ چند ساله که حساب این روز از دستم در رفته. میگما اگه امسال و به کسی تبریک بگم آدم خوبی هستم؟ یا بی نهایت بد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 21:27  توسط آسمون(مریم)  | 

متشکرم

از وقتی که عاشق شدم

فرصت بیشتری پیدا کردم

فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد زمین بخورم

هر کسی چنین شانسی را ندارد

شانس اینکه پرواز کند و بعد زمین بخورد

تو این شانس را به من بخشیدی

متشکرم

 

پ.ن: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 14:14  توسط آسمون(مریم)  | 

هنوز هستم

 

تمام رویاهایم را به کابوس تبدیل کرده ام

تا شاید دیگر نسوزد دلم از نرسیدن بهشان

تا شاید از دویدن و نرسیدن های پی در پی دلم نگیرد

تا ابدیت باید رفت و نرسید

ناشکری نیست

شاید ما فراموشکاریم که هی یادمان می رود

حتما «مصلحتی» هست

شاید اگر ناممان انسان نبود

فراموش نمی کردیم

قدرتی مافوق همه را

خدایمان را

 

پ.ن: دنیاتون چقدر عوض شده. می بینید که منم بزرگ شدم. اما نه به بزرگی شما.

نمیدونم چرا یهو اومدم اینجا. راستی سلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 23:23  توسط آسمون(مریم)  |